گریه های من ......

جمعه 29 اردیبهشت 1391  12:14 ق.ظ

الان درب دفتر رو بستم ودارم هم می نویسم وهم گریه می کنم نزدیک یهای ظهر بود زن با بچه اش اومد دفتر بچه معلول بود وبطرز وحشتناکی زشت بود سر گنده با چشمهایی شبیه چشم قورباغه که لپ های گنده واویزون ....نمی خوام کفر بگم ولی بچه خیلی وحشتناک بود ...چند تا ادم تودفتر بودن .زنه انگاری از وضع بچه اش خجالت میکشید سعی داشته بچه 5-6ساله اش رو زیر چادرش پنهون کنه .دروغ نمیگم اون لحظه می خواستم مهربونی خودم رو نشون بدم  پس یه بسکویت به طرف بچه دراز کردم  ودرحالی که سعی میکردم نگاهم بهش نیفته شروع کردم با لحن بچه ها باهش حرف زدن ،  بهش گفتم : سلام نکردی ........اقا کوچلو  گشنه ات بود زبونت رو خوردی ................ بچه با حیرت بهم نگاه میکرد یه نگاه گذار بهش انداختم و لبخند بهش زدم درحالیکه فکر می کردم الانه که بالا بیارم،  بچه با کلمات بریده بریده ونامفهوم چیزی گفت ..مادرش که معلوم بود اونم از رفتارمن تعجب کرده بود به بچه اش گفت : سلام کن مامانی...........  سلام کن به خاله .......... بچه دستش رو بطرفم دراز کرد  عرق از چهارچوب بدنم میربخت همه اونایی که تودفتربودن باتعجب بهم نگاه میکردند واقعیتش موندم که چیکارکنم ولی برای لحظه ای کوتاه دست بچه رو گرفتم که مثلا باهاش دست داده باشم بچه ذوق کرد ومی خندید ولی خودم داشتم سکته میکردم ( نمی تونم حالی رو که اون لحظه داشتم بنویسم بچه خیلی زشت وترسناک بود) وقتی که دست بچه رو گرفتم یه لحظه  حس ضعف کردم یه حس ترس ووحشت بهم دست داد..... نفهمیدم با زن چطوری خداحافظی کردم .......خودم رو با کاغذهای دور وبرمیزم مشغول کردم تا یه مقداراروم شدم .. وقتی که زن رفت همه ازاون وبچه اش حرف میزدند وبه من میگفتند که چقدر خوب ومهربونم که نترسیدم وحالم بهم نخورد وبا بچه خوب بودم ........ ولی تو دلم یه چیزی داشت می ترکید چند لحظه قبل زن دوباره با بچه اش اومد دفتر ....زن از روستاهای اطراف بود اومده بود که بابت صبح ازم تشکرکنه چراکه باهاش با ترحم برخورد نکرده بودم چون هرجا که میرفت همه ازبچه اش وحشت زده وفراری بودند ........ زن با تمام وجودش می خندید وخوشحال بودد که بلاخره یکی بقول خودش باکلاس با اون دوست شده بود وازبچه اش نترسیده بود ...زن که اینها رو گفت بلند شد که بره روکرد به بچه اش که حالا تو دفتر داشت با گوشی فکس ورمیرفت گفت: با خاله بای بای کن بریم .....بچه با خنده وشوق اومد طرفم ناخوداگاه به اغوشش کشیدم و بغضم ترکید .گریه کردم نه بخاطر بچه ، بخاطر خودم چقدرخودم رو حقیر دیدم در مقابل این مادر وبچه ... خودنمایی من دراون لحظات چقدراینها رو شاد کرده ولی من توی دلم هی خودم رو سرزنش میکردم که چرا تحویلشون گرفتم .......دلم طاقت نیاورد به زن گفتم : منو ببخشید اون لحظه می خواستم خودم رو خوب نشون بدم ولی الان میفهمم که شاد کردن ادمها چقدرساده است ..........زن ازحرفام چیزی نفهمید ولی فکرمیکرد که گریه من بخاطر بچه اونه ؛ و یچه با همه اون زشتیش وقیافه چندش اورش که  حالا فقط معصومیت رو میدیدم تو صورتش،  اشکام رو پاک میکرد وبا صداهایی نامفهوم برام حرف میزد ..........

اونا رفتند ومن درب دفتر رو بستم وهنوز بغضم تموم نشده ...........


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:جمعه 29 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

روزهای من ...

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391  10:52 ب.ظ

۱- پیرمردی مداركش رو تحویل داد منتظر شد تا كارش انجام بشه گفتم پدرجان 20دقیقه ای كارت طول میكشه برو 20دقیقه دیگه بیا پیرمرد خودش رو صندلی پهن تر كرد و یه اشاره به دخترهایی كه تو دفتر بودند كرد وگفت : بیرون گرمه ، همین جا زیر بادكولر میشینم هم خنك میشم هم دوتا دخترجوون میبینم دلم وامیشه .........................

2- پیرمردی وارد دفترشد مداركش رو تحویل داد و روی صندلی نشست تا كارش اماده بشه در همین حین حاح اقایی (ا خ ون د) وارد دفترشد یه كار اینترنتی داشت گفتم بشینید تا نوبتتون بشه حاج اقا تا اومد بشینه پیرمردیه پاش رو گذاشت روتنها صندلی خالی كنارش وگفت : پام درده  تا خم كنم درد میگیره .....بنده خدا حاج اقا ایستاد یه خانوم اومد كه كارش رو تحویل بگیره كه پیرمرد پاش رو ازروصندلی برداشت به خانمه گفت : بیا بشین گناه داره سرپا وایسی خانمه نشست چند لحظه بعد كه خانم رفت تا حاج اقا خواست بشینه پیرمرد زودتر پاش رو دوباره گذاشت رو صندلی و به من كه داشتم بر وبر نگاش میكردم گفت : چیه پام درد میكنه جون تو ...............

3- پیرمردی برای ثبت  نام كارت سوخت  اومده بود مداركش  مشكل داشت چنددفعه رفت واومد بارسوم كه بازم مداركش مشكل داشت (البته مشكل از اداره مربوطه بود كه سرسری كارش رو انجام میدادند)  شروع كرد به فحش دادن به( د و ل ت ) و.......... بهش گفتم : پدرمن  اینجا سروصدا نكن خودت رای دادی به این .........تحمل كن ...پیرمرد با قیافه حق بجانبی گفت : حالا من خرشدم ریدم تو خودم ، باید توش دست پا بزنم یه مسلمونی پیدا نمیشه كه تمیزم كنه !!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

اینتر........

دوشنبه 11 اردیبهشت 1391  12:08 ق.ظ

پیرزن چهره افتاب سوخته وپر دردی  داشت وارد دفتر كه شد گوشه ای ایستاد داخل دفتر تعدادی دختر با تیپ های انچنانی و آخرین مدل آرایش چشم وابرو بودند پیرزن انگار كه جلو اونها از خودش و چادر رنگ ورورفته ، وصله دارش  خجالت میكشید هی خودش رو جمع تر میكرد وسعی میكرد طوری وایسه كه كسی متوجه اش نشه ........با اینكه سرم شلوغ بود ولی حواسم بهش بود گفتم : بفرمایید مادرجان كاری داشتین ؟؟؟ پیرزن كه حالا تك وتوكی بهش نگاه میكردند گفت: می ایستم تا خلوت بشه ......... نزدیك یك ساعتی سراپا وایستاد دخترها برای حذف واضافه  انتخاب واحد اومده بودند هی نظرشون رو درباره درس ها عوض میگردند یكی از استاد خوشش نمی اومد یكی فقط دنبال كلاس با استاد های مجرد بود خلاصه مكافاتی داشتم با اونها ..........( كلا با انتخاب واحد و حذف اضافه مشكل دارم از بس بعضی از این دانشجوها اذیت میكنند یكی از دانشجوها یادمه 6بار یه درس رو هی حذف میكرد دوباره میگرفت ..یا هی كلاسهاشون رو جابجا میكنند تا فقط با استادهای مجرد كلاس داشته باشند اقایون دیگه بدتر فقط دنبال كلاسهایی هستند كه بتونند غیبت كنند و یا دنبال  استادهای  خانمی  كه بهشون نمره بدن   )  خلاصه نزدیك دوساعتی، گذشت كه دفتر خلوت شد پیرزن كه بیرون از دفتر دم در نشسته بود وقتی كه دید دفتر خلوت شده وكسی نیست اومد داخل دفتر وكنار میزم واروم گفت : مادرجون یه اینتر میخوام !!!! گفتم : مادرجون اینتر؟؟؟؟؟  پیرزن اشاره به صفحه كلید روی میزم كرد وگفت:  ازاینها............ خنده ام گرفته بود گفتم : مادر این رو برای چی میخوای ؟ گفت : برای نوه ام ......گفتم : خودش چرا نیومد كه بخره ؟؟؟ پیرزن سرش رو پایین انداخت و گفت : قسطی میخوام  ......... گفتم : پدرومادرش چرا براش نمیخرن ؟ پیرزن انگار كه منتظر كسی باشه تا سفره دلش رو باز كنه شروع به حرف زدن كرد از پسر معتادش گفت كه زنش ولش كرده ورفته اون مونده با 4تا بچه اش و همراه با پیرزن زندگی میكنند نوه اش داره كاردانش رشته كامپیوتر درس میخونه تموم تابستون رو رفته كارگری توی باغ این واون تا تونسته 370هزارتومن پول جمع كنه از دوستش یه كامپیوتر خریده 200هزارتومن وبا بقیه پول برای خواهر وبرادراش لباس خریده .........وحالا اینتر كامپیوترش خراب شده و پسر پیرزن وقتی كه  بچه اش تقاضای پول برای خرید اینتر میكنه با شلنگ به جان پسر 16ساله اش می افته واونو به شدت كتك میزنه ....پیرزن با بغض حرف میزد وسعی میكرد كه اشك نریزه و محكم باشه حالا پیرزن چیزی حدود 3كیلومتر رو پیاده اومده بود وچند ماشین رو عوض كرده بود تا به مركز شهر بیاد و بتونه یه اینتر برای نوه اش بخره ........پیرزن وقتی كه از نوه اش حرف میزد تو چشماش پر بود از غرور و برق امید ، یهو وسط حرفاش مكثی كرد وگفت: اینتر از 5000تومن بیشتره ........گفتم : چقدر پول داری ؟ پیرزن گوشه چارقدش رو باز كرد ازتوی اون نایلونی رو بیرون اورد از توی نایلون كاغذی ولای كاغذ مقداری پول خرد از ده تومانی تا 500تومانی .......خیلی وقت بود كه بیست تومنی ندیده بودم  بیست تومنی رو از لای پولاش برداشتم تا نگاه كنم پیرزن با شوق گفت : پولش همینقدره ؟

میخواستم بگم نه ولی نمیدونم چه حسی بود كه داشتم شاید همون قطره اشك كوچیك كه گوشه چشم زن بود دلم رو بدرد اورد گفتم : اره همین قدره با تخفیف .......... ولی به كسی نگو كه اینقدر بهت دادم  همه دیگه همین قیمت میخوان .........

پیرزن چنان خوشحال شد كه ناخوداگاه دستم رو  گرفت و محكم فشار داد............

 میدونم خیلی ها كه این رو بخونند حتما میگن داره  ازخودش تعریف میكنه یا یه راه جدید هست واسه  خوب نشون دادن خودم ......... ولی واقعیت اینه كه فكر میكنم بیشتر دلم سوخت تا خودم خوب باشم ...............


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

بازی ....

جمعه 8 اردیبهشت 1391  09:22 ق.ظ

 
دوستم وحید جان دعوتمون کرده به ه بازی .........خب منم شرکت میکنم ..شماهم می تونید شرکت کنید ...

اگر ماهی از سال بودم: اردیبهشت

اگر یک روز هفته بودم : پنجشنبه

اگر یک عدد بودم : 16

اگر جهت بودم : شرقی

اگر همراه بودم : همراه اول

اگر نوشیدنی بودم : اب

اگر گناه بودم : بوسه

اگر درخت بودم : بید

اگر گل بودم : سرخ /محمدی

اگر آب و هوا بودم : بارانی

اگر رنگ بودم : ابی اسمان

اگر پرنده بودم : قناری

اگر صدا بودم : جیک جیک

اگر فعل بودم : رفتن

اگر زمان بودم : اینده

اگر یک خیابان بودم : خیابان اصلی رو به تاج محل

اگر یک فیلم بودم : الیاس

اگر یک پزشک بودم : قلب

اگر یک پنجره بودم : پنجرهای بلند با شیشه هایی دوجداره وتیره

اگر تاریخ بودم : تاریخ ایران

اگر ساز بودم : سه تار

اگر کتاب بودم : تماما مخصوص

اگر شعر بودم : سهراب

اگر طبیعت بودم : دشت پرازگل

اگر حس بودم: لذت


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

یه خاطره........

سه شنبه 5 اردیبهشت 1391  10:47 ب.ظ

پیرزنی فقیر با لباسی كهنه ، اومد دفتر كه شماره حساب یارانه اش رو ثبت كنه شماره حساب مشكل داشت بهش گفتم مادر شماره حسابت مشكل داره برو بانك شماره حساب جدیدت رو بگیرو بیار( شماره حساب قدیمی بود باید حساب جدید رو میداد) پیرزن با لحنی پرازنگرانی وناامیدی گفت : راهم دوره مال روستای ......هستم نمیتونم برم اونجا وازاونجا دیگه برم بانك بخش ....... تا شماره حساب بگیرم .... گفتم مشكل نیست بشین ببینم چیكار میتونم برات بكنم (معمولا برای مشتریام اگه بتونم كارشون رو راه می اندازم ) یه ذره كه سرم خلوت ترشد زنگ زدم بانك ....... شعبه ........ ریس اون شعبه باهام اشنا بود خلاصه شماره حساب جدید پیرزن رو گرفتم وكارش رو درست كردم وقتی كه پیرزن خواست پول بده متوجه شدم كه پولش كمه ، واگه به من پول بده برای كرایه اش پولی نمیمونه ( كل پولش 500تومن بود) ومردد بود كه یه طوری به من بگه كه پول نداره ومن تا متوجه شدم  گفتم مادر: اقای...... ریس شعبه اون بانك گفت ازتون پول نگیرم بحساب اونه ......پیرزن بعد از شندیدن حرفم چشاش برق زد كلی تشكر ودعای خیر كرد ورفت .......مدتی بعد.. همین كه میخواستم وارد دفتر بشم  كنار جدول چاله كوچیكی بود كه تا پام رو گذاشتم روش پام پیچ خورد وناجور ورم كرد .وبه شدت درد میكرد  اومدم تو دفتر لحظه به لحظه ورم پام بیشتر میشد و به همكارم گفتم تعطیل كنیم بریم اورژانس تا ببینم چی شده ...چند نفری كه داخل دفتر بودند سریع كارشون رو انجام دادیم و رفتیم .....خوشبختانه شكستگی در كار نبود...البته اینجا ارتوپد نداره  دكتری كه عكس پام رو دید گفت باید بری شهر یا اگه میخوای برو پیش یكی ازاین شكسته بند های محلی ............عصر یه مقدار بهترشدم همكارم زنگ زد كه اگه میتونی بیا دفتر سرم شلوغه ونمی تونم بعضی از كارها رو انجام بدم درد پام كمتر شده بود خلاصه لنگ لنگان رفتم دفتر ، سرگرم كار كردن بودم كه دیدم پیرزنی با حالتی جدی و مغرورانه وارد دفتر شد اومد رو صندلی كنار میزم نشست به  یه اقا كه  داخل دفتر بود  گفت برو بیرون ، مرده كه اتفاقا كارش هم تموم شده بود حساب كرد ودرحالی كه ازدفتر میرفت بیرون گفت : دارم میرم دعوا داری.... پیرزن گفت : برو بیرون چشم دریده .......وبه یكی دیگه از خانوم های داخل دفتر گفت : بلند شو در رو ببند گفتم : حاج خانوم یعنی چی ؟ چیكارداری ؟ بهم نگاه كرد وگفت : دردت بجونم ، روله تو پات درده ؟ قبل از اینكه من حرفی بزنم پای راستم رو گرفت واورد بالا گفتم حاج خانوم : چیكارمیكنی این پام نیست اون پامه ، درد داره نكن .....پیرزن درحالی كه قربون صدقه ام میرفت پای چپم رو بلند كرد كفشم رو دراورد پام رو گذاشت رو پاهاش و اروم شروع كرد به ماساژ پام ( زن از شكسته بندهای محلی بود) دفتر غرق در سكوت بود فقط صدای اخ گفتن های خودم بود ودعاهایی كه زن زیر لب می خوند تا یه ذره پام رو تكون میدادم میگفت بده بالا پات رو ،تكون نده ، پات رو جمع نكن، یه لحظه هم همكارم خواست بره بیرون دادزد درو ببند بشین ........هم خنده ام گرفته بود وهم پراز درد بودم وقتی به چهره پیرزن به دقت نگاه كردم یادم افتاد همون پیرزنی بود كه شماره حسابش مشكل داشت ، گویا صبح یكی از اشناهاش تودفتر بوده ودیده پای من درده رفته بود بهش گفته بود وپیرزن مسیر به اون طولانی رو اومده بود برای ماساژ پای من ...........وقتی كه كارش تموم شد اروم بطوری كه كسی متوجه نشه اولین ده هزارتومانی كه بدستم رسیده بود وداشتم گذاشتم كف دستش . پیرزن جوری نگام كرد كه فكركردم الانه گریه اش بگیره .بلند گفتم : دستت درد نكنه حاج خانوم اگه دنیا رو هم بهت بدم محبتت رو نمی تونم جبران كنم بخداشرمنده ام كه این راه بلند رو بخاطر من اومدین چنان تشكر و تمجید كردم كه پیرزن خنده بر لبش نشست وعین یه متخصص ودكتر باتجربه با غرور وتحكم دستورات پزشكی خودش رو برام تجویز كرد و دربین نگاه بقیه با غرور رفت ..........تا پیرزن رفت همه شروع كردند از تحكم و ژستی كه پیرزن به خودش گرفته بود حرف میزدیم كه یهو دوباره پیرزن اومد دفتر و اومد جلو میز من و با غرور گفت : راستی مادر من جایی رفته بودم برای معالجه این پول رو به من دادن چندیه؟ و ده هزار تومانی رو بطرفم دراز كرد همكارم گفت : مشهدی نرخ هم بالاست این ده هزارتومانی ...پیرزن پشت چشمی واسه همكارم نازك كرد و رو به من كرد وگفت برام خرد میكنی ، هزاری و پانصدی بده خلاصه پولش رو خرد كردم ودادم دستش پیرزن تا كنار در رفت دوباره برگشت و500تومانی رو گذاشت رومیز وگفت :  راستی  این بدهكاری اون دفعه من ؛تا خواستم چیزی بگم پیرزن ناشیانه چشمكی زد ودرحالی كه با چشمانش می خندید رفت ................


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

من وسئوالات .......

جمعه 1 اردیبهشت 1391  11:03 ب.ظ

فکرکنم پارسال بود یه پسره قد بلند وچهارشونه ای بود که پیمونکار یه اداره بود میدونستم که تحصیلاتش فوق دیپلم بود وتازه داشت واسه کارشناسی میخوند این برای کاراش همیشه می اومد دفتر ..یه شب طرفای 7شب بود که اومد دفتر بهم گفتش : میخوام که تعدادی سئوال رو برام جواب بدین اینکار رو می کنید ؟ گفتم درباره چی هستش گفت : نگم بهتره بخونید متوجه می شید .خلاصه کنم 3تا برگه آچار که قشنگ خط کشی شده بودعین برگه های سئوالامتحان وحدود 40تا سئوال توش نوشته بودند هرچی بیشتر سئوالات رو میخوندم میدیدم که سئوالات دارن شخصی تر میشن ...حالا خود پسره هم رفت قرار شد فرداش بیاد ببره ....وقتی که کل سئوالات رونگاه کردم متوجه شدم ایشون داره به اینصورت منو می سنجه که ایا بدرد ایشون میخورم یا نه ...یعنی درواقع سئوالات رو نوشته بود تا منو اینجوری بشناسه وجالب اینجاست که پشت صفحه اخر بطور خلاصه نظریات خودش رو راجع به هرسئوال نوشته بود وجالبتر ازهمه اینکه سئوالاتش هم 4گزینه ای تستی بود و هم تشریحی .......فرداش که اومد دید سئوالات روجواب ندادم وگفتم بهش که ازکارش خوشم نیومده گفت که : اینقدر زندگی های مشترکی رو دیدم که بن بست خوردن تصمیم گرفتم اول کامل شما رو بشناسم و..............مثلا یکی از سئوالاتش این بود دوست دارید داینده موهاتون رو چه رنگی کنید ....و البته خودش هم نوشته بود دوس نداره زن اینده اش موهاش رو بور کنه از رنگ بور بدش می اومد و...................

نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

گوچه فرنگی هااااااااااا

یکشنبه 27 فروردین 1391  10:19 ب.ظ

اصلا حوصله نداشتم یعنی خوابم می اومد پیرمرده اومد رو صندلی کنار  میزم نشست سروضع خوبی نداشت چین چروک صورتش از حد شمارش هم بیشتر بود پوست افتاب سوخته ای داشت و دستایی که زیر ناخن هاش سیاه بود انگشتاش پینه بسته بود.....لنگی که رو دوشش انداخته بود اورد پایین و بازش کرد کاغذهای مختلفی مال سوخت و باغش داخلش بود از بین اونا یه پلاستیک کوچک سیاه رنگی بیرون کشید که گرد خاکی بود بازش کرد 5تا گوجه قرمز و تقریبا متوسط توش بود بطرفم دراز کرد و گفت چین اوله ....گفتم برای تو بیارم ..اینقده سروضع پیرمرده ژولیده بود که خوشم نیومدبا بی میلی گوچه ها رو گرفتم مختصر تشکری کردم و گوچه ها رو بطرف همکارم دراز کردم گفتم بیا اینا رو بگیر ..همکارم گوحه ها رو گرفت یه لحظه برگشتم به طرف پیرمرد که چیزی بگم که چشمم خورد به نگاش .....چشماش یه جوری بود اشک توشون نبود نگاهش تلخ بود و دلشکسته ....دوباره رو کردم بطرف همکارم گفتم ...چرا پس نشستی برو بشورشون و نمک هم بگیر  بیا ..الان می چسبه گوجه نمک زده بخوریم ...همکارم بیجاره هاج و واج نگام کرد اروم گفت : خب نگفتی ....گفتم : حواس نداری پس چرا دادم دستت و...........شاید کسی باور نمیکنه ولی 5تا گوجه فرنگی رو  هرکدوم چند تکه کردیم و چیزی حدود 12-13نفر خوردیم البته نمک زده ........... پیرمرد با همه وجودش می خندید ..خنده کل فضای صورتش رو پرکرده بود....منم می خندیدم ولی تو دلم از برخورد اولیه ام ناراحت بودم ...واقعا چرا گاهی ما ادما اینقدر بد میشیم ؟..........


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:دوشنبه 28 فروردین 1391 | نظرات ()

یه ..اخ ...ونده .....

چهارشنبه 23 فروردین 1391  06:50 ب.ظ

1- اخ و.ن دی ..اومده بود برای کارهای حوزی خودش تو اینترنت ثبت نام کنه .....طبق معمول چند تایی پیرمرد تو دفترم بودن ... یکی از پیرمردها با اون ا.خ.ون.ده اشنا بود گفت : این رو کی میبینی یه مدت رفت عبا وقبا پوشید بعدش دید نمی تونه روضه بخونه عبا قباش رو گذاشت گوشه ..اومد سر وقت کشاورزی مثل ماها ..دو تا بیل که زد  گفت سخته نمی تونم .. دوباره رفت لباس ش.ی .خی خودش رو پوشید ..میره سر من .بر ..یه چیزی میگه ..راحت ......... اخ.ونده گفت : روحانیت رو مسخره نکن ..پیرمرده گفت : یه عمر شما دارین مارو مسخره میکنید هیجی نگفتیم حالا دو دقیقه نمی تونی تحمل کنی تازه دارم راست میگم ..........و...............


2- رفتم یه اداره ای ..با دوتا از خانومهای  اداره دارم گپ میزنم صدای خنده مون بلنده ...همون ا.خو.نده بالایی بدون در زدن میاد تو اتاق میگه : چیه؟ عین گنجشک ها دارین حرف میزنید ؟.....میگم هیجی حاج اقا داریم تمرین جیک جیکمون رو می کنیم ............

3- همون جناب بالایی.....یه روز تو دفتر  بهم گفت : دختر تو به این خوبی چرا شوهر نکردی ....اگه خدای نکرده خدای نکرده یهو بمیری ...گرچه تو جات بهشته ولی دینت کامل نشده رفتی اون دنیا .......میخوای خودم برات یه مرد خوب متدین .مومن ...و...........پیدا می کنم مثل خودم ...........اون میگفت و من فقط تو سکوت از اون نگاها بهش کردم چند روز بعدش با یه اوخ.نده جوون ..ازاین کال ها که هنوز نرسیده اومد هی زیر چشی بهم نگاه میکرد و یه نگاه با لبخند به اون  اخ.وند بزرگه می نداخت ..منم از دفتر پاسشون کردم بیرون ...........حکایت همه رو برق میگیره منو چراغ موشی اینه .........

نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

شیمیایی.....

جمعه 18 فروردین 1391  11:39 ب.ظ

رئیس یکی از ادارات که اتفاقا من اصلا ازش خوشم نمیاد اومد دفتر ازاون مردای  خشک و جان برکف د.ول.ت که مثلا هیج کار غیر قانونی انجام نمیده البته مثلا انجام نمیده ......... خلاصه ایشون اومد دفتر کار اینترنتی داشت چند مقاله براش دراوردم از اینترنت .نزدیک میز من ایستاده بود از بدشناسی پرینترم خراب بود وبا دستگاه کپی پرینت می گرفتم تعداد  صفحات هم بالا بود دستور چاپ رو دادم رفتم پشت دستگاه تا برگه ها رو بگیرم .....دو تا دختر بچه ۸-۹ساله اومدند دفتر .( یه چیزی بگم تو جنوب معمولا طایفه به طایفه می شناسند یه چیزی تو مایه پولدار و فقیرو البته با اصالت وبی اصالت خب اینا همه چیزشون فرق میکنه از نحوه غذا خوردن تا حرف زدن وپوشیدن وتربیت و...) خلاصه دخترها اومدند داخل نزدیک اون ریس اداره ایستادند و همینطور که تخمه می شکستند و می لومبوندن گفتن تحقیق از اینترنت میگری ؟ (والبته اینم بگم طبق معمول چند نفر پیرمرد برا ثبت نام کارسوخت داخل دفتر بودند دقیقا ۲تا پیرمرد ۱مرد ۴۰-۴۵ساله و دوتا جوون ۲۵-۲۰ساله .) از پشت دستگاه کپی سرک کشیدم وگفتم بله درباره چی می خواین ........ یه لحظه متوجه شدم بوی گندی فضای دفتر رو پر کرد نگو یکی ازاین دختر بچه ها بقول معروف شیمیایی زده بود داشتم خفه میشدم دفترم کوچیک درب هم نیمه باز  چون کولر روشن بود همه کلافه شده بودند مرد ریس اداره یه نگاه تند به دختر بچه ها انداخت اقا یکی از دخترا زل زد توچشای مرده وگفت :چیه نگاه داره ما که نبودیم بوش از طرف تو میاد بلافاصله دخترک کناریش گفت راست میگه عجب بوی گندی هم داره مرده گنده ...  وای مرد بیچاره هی رنگ به رنگ میشد یکی از پیرمردها بلند شد به دختربچه ها گفت برید بیرون برید و تا نزدیک اونا شد یه نگاه به مرده کرد وگفت راست میگن انگاری تو بودی مال بچه ها اینقدر بوش گند و تند نیست تازه زود از بین میره .... مرده رو میگین می خواست گریه کنه   نگاهش به پیرمرد بود ولی سریع رفت بیرون اصلا بدون اینکه چیزی بگه و یا حرفی بزنه فقط رفت ......... خنده ام گرفته بود ولی جلوی مردهای داخل دفتر حالت شرمندگی وخجالت زدگی داشتم سریع در رو باز کردم به دخترها که کنار دربودند اشاره کردم که برن و رفتم بیرون از مغازه کناری دفتر خوشبوکننده  بخرم تا پام رو از در گذاشتم بیرون  صلوات خنده مردها رفت رو هوا .......................

شب وقتی حکایت رو تو خونه تعریف میکردم خیلی دلم واسه مرده سوخت خداییش درسته که ازش بدم می اومد البته نه تنها من بلکه خیلی های دیگه ازش دل پری دارند ولی بدجوری کم اورد جوری شد که اصلا نتونست حرف بزنه والبته فکر کنم حالا حالاها هم طرف دفترم پیداش نشه ......... زن داداش کوچیکه ام می گفت : ادم  کله پا بشه وسط خیابون ولی اینجوری ضایع نشه نهایتش میگن فلانی اقتاد ولی اینجوری....... اونم ریس اداره باشی و ..........................


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

روزهای من .........

سه شنبه 15 فروردین 1391  07:17 ب.ظ

پیرمردی اومد تودفتر گفت اینجا اینترنته ؟ گفتم بفرمایید پدرجان

گفت اومدم سوخت ثبت نام کنم (براماشین های کشاورزی)

گفتم اینترنت قطعه ........ گفت حالا نمیشه بری از همکارات دوستان چندکیلو بگیری ............

********************************

پیرمردی اومد داخل دفتر گفت از صفحه اول شناسنامه ام ۲۰تا کپی بزن

گفتم پدرجان ۲۰تا زیادنیست ؟ گفت ای دختر این دوره با زنت هم بخوابی میگن اول کپی بده ....

*******************************

یکی از دوستان برام یه جعبه شکلات آورده بود معمولا هدیه های اینجوری رو که میارن تو دفتر من خونه نمی برم تو دفتر میذارم اون روز دفتر شلوغ بود به همه تعارف کردم پیرمردی ساده پوش تا بهش تعارف کردم مشتی زد و نصف بیشتر شکلات ها رو برداشت با خنده بهش گفتم : باباجان  واسه خودت بردار نه واسه کل فامیلاتون و............ عصر اون روز دیدم پیرمرد با یه پسری عین نی قلیون لاغر ولی فوق العاده قد بلند وارد دفتر شد منو به پسرنشون داد وگفت : بابا این دختررو میگفتم : خیلی بامزه است میخوایش !!!!!!!!!


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

مرغ واشپزی من ...

شنبه 12 فروردین 1391  01:33 ق.ظ

جونم براتون بگه ..یه روز رفته بودیم روستایی بسیار دور ازشهر ..کاری داشتیم ..تو اون روستا خانمی بود بسیار زحمتکش وکاری 5-6تا بچه داشت شوهرش مرد معتادی بود که یه روز میرفت دنبال کار ده روز بیکار بود .....خلاصه کنم این خانومه هردفعه که منو میدید دعوت میکرد خونه شون ...زنه چندبار گذرش پیشم افتاده بود و کارش رو انجام داده بودم حالا دوس داشت دعوتش بشم ....اون روز که رفتیم روستاشون ..همون اول صبحی که رسیدیم زنه رو دیدیم ..چون کارمون تا شب طول میکشید وزنه هم خیلی اصرار میکرد تصمیم گرفتیم شب بریم خونه اونا ...ظهرش با خودمون غذا برده بودیم ..خلاصه حوالی 5/8شب بود که وارد خونه زنه شدیم هنوز چایی اول رو کاملن نخورده بودیم که زنگ زدن دارن ایا کارمون تموم شده که بیان دنبالمون یا نه....ماهم گفتیم بله تموم شده ..تا بیان دنبالمون حدود 1ساعتی یه مقدار بالا وپایین تر وقت میبرد ..ماهم بخودمون گفتیم تا شام بخوریم اونا هم میان ..ساعتای 9شب شد که سفره رو انداختن ..البته زن صابخونه بنده خدا پریشون بود ویه جور دسپاچگی بینشون دیده میشد ..کلی کش میدادن تا ظرف وظروف ها رو بیارن تو سفره .....اشپزخونه یه اتاق گلی جدا ازاون اتاقی بودکه ما نشسته بودیم من بلند شدم و رفتم تواشپزخونه ....که متوجه شدم دختر بزرگ اون خونواده و مادرش ..اشک ازچشماشون جاریه .... گفتم چی شده بعد ازکلی اصرار گفتند که بله : اینا برنجشون رو بارگذاشتند و منتظر شدن تا غروب که اقا بیاد و مرغ رو سر ببره ..حالا که میرت تو مرغدونی می بینند مرغه نیست ..اینا هم موندن چیکار کنن ..هوا هم تاریک ..مهمونا هم اومدن وایناهم ناراحت که برنج خالی دارن ....هی بهم دیگه سرکوفت میزدند که تومواظب نبودی مرغه در رفته اون یکی میگفت خودم کردم تو مرغدونی و............زدم زیر خنده ..حالا نخند کی بخند ...با خنده وشوخی گفتم که اصلا چیز مهمی نیست ..همون برنج خالی رو می خوریم ...گفتند نمیشه   حالا واسه تو ایرادی نیست ولی دوستت زشته ..جلوش ابرومون میره ...گفتم میشه : کاریه که شده ..که چشمم خورد به چندتا لیمو عمانی .....دوتا شون رو مغزشون رو در اوردم توماهیتابه تفت دادم یه ذره رب و اب و نمک بهش اضافه کردم وگفتم اینم یه سس با غذا .... زن صبخونه جلوترکه سفره رو پهن کرده بود پیازی رو اماده کرده بود تو ایلیموه و نمک خوابونده بود وسر سفره  اورده بود حالا ما این سس رو برداشتیم و وارد اتاق شدیم دیدم دوستم یه دیس برنج برا خودش کشیده بود و با همون پیاز اب لیمو زده والبته نون محلی تازه  خورده بود ....والبته خیلی هم تعریف کرد ...خودمم هم همون برنج وپیاز رو خوردم والبته زن صابخونه و بچه هاش از اون سس ریختن رو برنج خوردن وکلی تعریف کردن .........

نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:شنبه 12 فروردین 1391 | نظرات ()

عشق بیصدا.......

سه شنبه 8 فروردین 1391  12:03 ب.ظ

یکی بود یکی نبود توشهر قصه ما دخترکی بود شاد وسرزنده . اخر همه شیطونی ها .اخر همه مهربونی ها و اخر  معرفت .اینا رو همه کسایی که دخترک قصه ما رو می شناختند می گفتند. خلاصه دخترک قصه ما گویی فرشته ای بود که به زمین اومده بود  هرجا که پا میذاشت صدای خنده وشادی اونجا رو پر میکرد روزی از روزهای خوب خدا دخترقصه ما احساس کرد بیمارشده همه بدنش درد میکرد غصه به دلش اومده بود رفت پیش یه دکتر خوب . دکتر قصه ما به دخترک گفت باید کم کم اماده بشه که هرلحظه امکان داره خدا یه فرشته بفرسته تا دخترک رو ببره پیش خودش . دخترک قصه ما ناراحت شد بخدا گله کرد که : خدای مهربون وقتی من دوست نداشتم منو فرستادی زمین حالا که میخوام بمونم من رو داری میبری ؟ ........خلاصه دخترک قصه ما ازیه طرف مریض احوال شده بود وازطرف دیگه دوست نداشت بمیره میخواست بمونه روی زمین ...... تا اینکه یه غریبه ازراه رسید اون غریبه یه پسرک مهربون وخوش رو بود که ناز دخترک رو خرید اینقدر با دخترک قصه ما حرف زد حرف زد اینقدر باهاش دوست شد که دخترک قصه ما روحیه اش رو بدست اورد دوباره شد همون دخترک قدیمی تا حدی که همه دکترا حتی از سلامتی وکند شدن شدت بیماری دخترک تعجب کرده بود ولی وقتی دخترک قصه ما به معجزه عشق ایمان اورده بود ...دخترک جون تازه ای گرفته بود ..اونایی که میدونستند دخترک بیماره مونده بودن حیرون که چی شد؟ چطور شد؟ دخترک عوض شد وخوب شده... خلاصه کنم گذشت گذشت..تا وقتی که پسرک مهربون میخواست با دخترک یکی بشه ...خونواده پسرک گفتن نه چرا چون دخترک قصه ما دینش با پسرک فرق داشت دخترک ما شعیه بود وپسرک قصه ما سنی ..هرچقدر تلاش کردن کمتر نتیجه گرفتن ..خونواده دخترک نصف نیمه راضی شدن ولی خونواده پسرک نه ..پسرک ازخونه شون رفت تویه شهر دیگه..بخاطر دخترک همه جوره ..تلاش کرد ولی موفق نشد تا اخرش اومد به دخترک گفت بیا فرار کنیم دخترک قبول نکرد ..دخترک یه روز نشست وخوب خوب باخودش فکر کرد سعی کرد از پسرک فاصله اش رو کمتر کنه ادمهای دیگه ای رو تو زندگیش بپذیره سخت بود اما دخترک موفق شد پسرک هم وقتی دید دخترک ولش کرده وبه هردری زد دید دخترک به حرفش نیست اونم پذیرفت که کس دیگه ای رو جایگزین دخترک کنه الان 5ساله که ازقضیه  میگذره دو سالی هستش که دوباره باهم ارتباط پیدا کردن مثل قبل نیستن ولی وقتی بهم میرسن ..نگاه بهم نمیکنن میترسن دوباره گرفتار بشن ...حال دخترک گاهی خوبه گاهی بد ..پسرک هنوزم نگران دخترک هست وغیرمستقیم بهش امید میده ..دخترک قصه ما دلش میخواد قبل از رفتنش پیش خدا یه جوری از دل پسرک بره بیرون ..چون میدونه پسرک هنوز هم میخوادش ...دخترک قصه ما خودش رو مشغول میکنه با فیلم ..کتاب ...واینترنت ...پسرک قصه ما وقتی که دلش میگیره دوساعت رانندگی میکنه که بیادبه شهر دخترک ..وازدور دخترک رو ببینه وبره ....دخترک قصه ما هنوزم مثل قبل شیطونی میکنه ...اذیت میکنه ..مهربونی میکنه ..ولی تو دلش غصه پسرک مهربون رو داره ...کسی میتونه بهش بگه چیکارکنه؟  

نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:سه شنبه 8 فروردین 1391 | نظرات ()

اولین روز کاری.........

یکشنبه 6 فروردین 1391  12:03 ق.ظ

تعطیلات عید تو شهرهای کوچیک معنای چندانی نداره چون جای تفریحی معمولا نداره......چند تا پارک کوچیک یا همون باغ های کشاورزی که همیشه میرن ..واسه همین زود از تعطیلی ها خسته میشیم منم حوصله ام سر رفته بود واز امروز رفتم سرکار ...همکارم نیومده بود خودم تنها بودم ....حالا هرکی از راه میسرید تبریک عید بود وازاین حال احوالها .....دو تا پیرمرد اومده بودن برای ثبت نام سوخت ..گفتم فعلا دستوری واسه ثبت نام اعلام نکردن ..صبرکنید زنگ بزنم اداره مربوطه ببینم دستورمیدن که ثبت نام کنیم یا نه ...خلاصه اونا نشسته بودن که یه دختر در حد انفجار ارایش کرده با لباسی کوتاه وچسبان وشالی افتاده وارد شد ....حالا خودتون در نظر بگیرید اینجا اکثریت یعتی 99/99صدم درصد چادری هستند و اینجور تیپ ها خیلی جلب توجه می کنند ....حالا اون دوتا پیرمرد زوم کرده بودن به دختره ...دختره بررروی چندانی نداشت ..با وجود اونهمه ارایش خوشگل نبود مواد ارایشی رو فقط هدر داده بود ..خلاصه کنم با چنان نازی و کلماتی کشیده حرف میزد .خـــانوم یـــه تحقـــیق میخوام تا پس فردا ....یهو یکی از پیرمردها گفت : خانم شما چرا مانتوت اینهمه کوتاهه ؟ دختره با پشت چش نازک کردنی گفت : وا مگه ماهواره نگاه نمیکنی مده ........ پیرمرد رو کرد به بغل دستیش و با لهجه محلی گفت : گور به گور شده همین کارا رو میکنه که جوون ها بدبخت میشن  این اگه افسارش دست من بود میزدمش تا مد از یادش بره ...به پیرمرده گفتم : پدر من با زدن که درست نمیشه و.......که اون یکی پیرمرد گفت : کاراینا دیگه از نصیحت گذشته ..اینا فقط میخوان خودشون رو نشون بدن تا کسی بگیرتشون ...کمبود دارن ...این پسرهای ماهم که اینجوری ندیدن اینا رو میخوان دخترهای خودمون رو ول می کنند و.............. وقتی گفت که میخوان خودشون رو نشون بدن یادم افتاد چندوقت قبل پیرزن 50-55ساله تو دفتر بود و غیرازاون دو پسر 20-22ساله هم بود پیرزن گوشیش رو به پسری دادکه کد شارژ رو وارد کنه ودرهمون بین صحبت های اینا گل انداخت وقتی من متوجه شون شدم که پیرزن به پسره میگفت : من وقت جوونی موهایی داشتم که از ک.ونم هم پایین تر میریختند و یکی از پسرها نگاهی تو صورت پیرزن کرد و گفت : معلومه جوونی چیزی بودی الانم خوشگلی و..........اخرش با هم از دفتر خارج شدن ..نمیدونم اخرشون چی شد ولی چرا از جوون تا پیر جامعه  ما میخواد دیده بشه یا بقول پیرزن کمبود داره ؟

بعدا نوشت

بعضی ها که این پست رو می خونن برام نوشتن که ظاهر این دختر معمولی هستش من نمیگم این نوع پوشش عجیبه ..عجیب هست منتها تو شهر ما.........هنوز خیلی از مناطق شهر ما نمیذارن دختر دست بصورتش ببره یا مو کوتاه کنه ..برای خیلی هاشون این نوع پوشش عجیبه و قابل هضم نیست ....الان توشهرهای بزرگ هرکسی با هرنوع پوششی که دوست داره ازاده ولی هنوز نه تنها توشهر ما بلکه توخیلی از مناطق کشور هنوز این تفکر برای مردم جا نیفتاده واز نوع پوششی که دارن سعی میکنن کم استفاده کنن تا بنوعی جلب توجه کنند بهرصورت بخواد این نوع تفکرات عوض بشه مدتی طول میکشه و این پست نباید برداشت شما این باشه که من خودم هم براساس نوع پوشش ادمها قضاوت میکنم ...........


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:سه شنبه 8 فروردین 1391 | نظرات ()

عید امسال..........

سه شنبه 1 فروردین 1391  06:10 ب.ظ

پریشب حالم گرفته بود سر پست قبلی ......دیروز سه از بچه های از استان  همجوار زنگ زدن که امروز میان اینجا ....نمیدونستم بچه ها چه برنامه ای دارن نزدیکای 3نصف شب بود که رسیدن .....4تا دختر باهم باشن مگه میشه خوابید بچه ها اومده بودن که سال تحویل رو کنار سکینه باشن دخترک بیمار پست قبلی..باورم نمیشد سه چهارساعت توراه باشن که بیان واسه اینکه عید رو درکنارچندتامعلول جشن بگیرن ...بقول خودشون میخواستند هم سکینه وهم منو از پکری دربیارن ......اول صبح رفتم از یه مغازه اشنا که باز بود 5بسته نوشابه بطری کوچیک زرد .سیاه خریدم با 4تا کارتون تی تاب ........گفتم: ساندیس بگیرم ...بچه خندیدن وگفتن سیاسیش نکن  نوشابه بیشتر دوس دارن .....راست هم میگفتند.خلاصه کنم رفتیم روستاشون ..روستای اونا حدود 30-35تا خانواره که همگی ادمهای فقیری هستند و حدود 8-9تا معلول اونجا هست رفتیم تو اتاق یه پیرزن که نوه معلولی داشت عقب مونده ذهنی بود بچه ها سفره هفت سین روچیدن زهرا دوستم کلا هر سین هفت سین 10تا اورده بود یعنی 10تا ماهی 10تا سیب10تا سیر10تا بسته کوچیک سماق واینجوری ...خلاصه سفره رو چیدیم ماهی ها رو که همشون تویک تنگ مربع شکل بزرگ تقریبا بود گذاشتیم سر سفره ...از پیرزن خواستیم بره بقیه معلولها رو هم بیاره که یکدفعه دیدم اتاق پرشد هم همه معلولها اومدن و هم تعدادی از درهمسایه ها..خلاصه کنم اتاق پرشد از زنان ودختراتن وتعدادی هم پسربچه .......و ...........نفهمیدم چطوری سال تحویل شد ..ولی بیادبچه های وبلاگی بودم خدایی میگم چون میدونم اکثریتتون دوست دارین اون لحظات کنارم بوده باشین.....خیلی جالب بود تاحالا اونا سفره هفت سین رو فقط تو تلویزیون دیده بودن براشون تازگی داشت به همشون نوشابه با تی تاب دادیم تعجب میکردند چون زیاد هم گرفته بودیم راحت میذاشیتم که هرچندتا دوست دارن بخورن براشون خیلی تعجب انگیز بود که می تونند یه نوشابه رو تنهایی بخورن یا دوسه تا کیک داشته باشن ...و خنده هاشون ......نه تنها خنده معلولین.......بلکه خنده بقیه مادرها و بقیه افرادی که اومده بودن ......وجالب ترازهمه بعد ازسال تحویل بود که خدیجه با اینکه چهره اش بعداز مرگ رضاش همیشه غمی توش هست ام پی تری رو که به دوتا اسپیکر کوچک ولی پرصدا وصل کرده بودیم روشن کرد با یه چندتا ترانه شاد همه ریختن وسط ..... و البته چه رقصی به پا شد ..........در نظر بگیرید اون وسط هم معلولهای عقب مونده ذهنی می رقصیدند هم اونایی که روی زمین بودند دستاشون رو تکون میدادن وجالبتر ازهمه اینکه تعدادی از مادرها هم اومدن وسط...زنهایی با سن سال بالا ..سینه هایی اویزوون ....خلاصه کنم ...رقصی بود بی ریا ولی دیدنی و ساده ودلنشین .....خنده رو لب همه بودندیدم کسی توی جمع امروز ما چهره اش گرفته باشه زهرا اخرش سفره هفت سین رو بینشون تقسیم کرد و بقیه مواد خوراکی که مونده بود به پیرزن صابخونه داد و البته دوست دیگرمون کبری تعداد زیادی شال و تیشرت اورده بود که بینشون تقسیم کرد .......اینم بگم نوه پیرزنه که عقب مونده ذهنی بود عجیب توپ میرقصید یعنی هرنوع رقصی که دلتون بخواد انجام میداد بدنش انعطاف عجیبی داشت انگارکه استخوان نداشت ........اومدم خونه 5دقیقه به 12بود بچه ها رفتن شهرشون و من تارسیدم توخونه یکی ازبچه های وبلاگی زنگ زد برا عیدتبریک و.............

شاید بعضی ها بگن ریا میکنم که ماجرا رو نوشتم ولی نوشتن این پستم برای ریا یا نشون دادن کارخوب خودمون نیست ..نوشتم تا یادواری کنم با چیزهایی خیلی کوچیک میشه خیلی ها رو خوشحال کرد ومهم ترازهمه خودمون خوشحال میشیم باور نمیکنید فکر نمیکردم اینقدر خودم اروم شده باشم امروز عید جزو روزهایی ازعمرم هست که هیجوقت یادم نمیره والبته باید ازدوستام خدیجه.زهرا وکبری هم ممنون باشم که عیدی شیرین وبیادموندنی رو برای خیلی ها رقم زدن ............

راستی عیدتون مبارک


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:چهارشنبه 2 فروردین 1391 | نظرات ()

دردهای بیصدا............

یکشنبه 28 اسفند 1390  10:45 ب.ظ

سکینه مرد ...........

دخترک معلولی که تو پست للدا فرشته او درباره اش نوشته بودم قلب بیمارش تاب نیاورد و راحت شد از این زندگی...

امروز رفته بودم روستاشون که متوجه شدم دورروز پیش حالش بد میشه و نرسیده به اورژانس تموم میکنه قلب کوچکیش تاب تحمل نمیاره و تموم میکنه .....براشون مقداری لباس برده بودم ..ایقده حالم بد شد توگریه های مادر و خونواده اش چیزی که بیشتر ناراحتم کرد واکنش های اون خواهرش بود معصومه ...یه حالت غریبی داشت یه لحظه بلند بلند حرف میزد چند لحظه بعد انگارکه یادش بیاد چی شده داد میکشید و به سرصورت بقیه چنگ میزدوخواهرش رو می خواست ........بدجوری حالم بد شد ازاونجا پاشدم  رفتم خونه این یکی سکینه (همینی که عاشق کتاب هست) ناراحت بود و بدجور ترسیده بود هرچی حرف زدم انگاری هیجی ...واقعا مونده بودم چطور مرگ رو براش تعریف کنم درحالی که خودم هم از مرگ واکنش درستی ندارم ...گرچه بعنوان جزیی از زندگیم پذیرفتمش وهر لحظه منتظرم که بیاد ولی ...............

با یه بدبختی از اتاقشون زدم بیرون پشت اتاق گلی شون خواهر کوچکش همونی که سری قبل انشاش رو براتون گفتم دیدم به پهنای صورت اشک میریخت بهش میگم : چرا گریه میکنی ؟ با اشک گفت : اگه سکینه مابمیره دیگه هیشکی به ما پول نمیده ...

با همین یه حرف گریه کردم برام مهم نبود که بقیه نگام می کنند با گریه ..رفتم طرف کپر شون و با خشم و گریه به باباشون که داشت چایی می خورد گفتم : شما کی ادم میشید چرا اینجورحرفها رو میزنید که این بچه هم بزنه و...............نمیدونم چی گفتم فقط دادزدم واشک ریختم ..مرده هم حرف میزد ولی نمی دونستم چی میگه .........حالا سوار ماشین شدم بیام که یادم افتاد دوباره برای سکینه کتاب اورده بودم وچندتکه لباس برا خودش و خواهرکوچکش و البته پارچه برای مادرش .....ازماشین پیاده شدم رفتم دم اتاقشون دادم دست مادرش .....وقتی سوارماشین شدم دیدم پدرش با لبخندی پیروزمندانه داره نگام میکنه .........که یعنی دیدی حق با ماست ......

خسته ام از این دردهای پیدا وپنهانی که اروم بیصدا هستند و اندیشه ام رو داغون می کنند ...خسته ام ...


نوشته شده توسط: احادملت | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:3  
  • 1  
  • 2  
  • 3